نمایش تبلیغ
 
ساخت وبلاگ
 
مدیریت وبلاگ
 
وبلاگها
 


   تولدی ديگر   

سلام دوستان بعد از خرابی پرشین تصمیم گرفتم تغییر خانه بدهم این هم آدرس جدید خانه بنده

http://bineshan1982.blogfa.com

در خانه مان منتظر قدوم شماییم

یا علی

لینک
پنجشنبه، 24 آبان، 1386 - علوی

   نحوه امر به معروف را از حاج احمد یاد بگیریم   

سلام بر همه دوستان

خیلی دلم برایم حاج احمد تنگ شده بود، گفتم سری بزنم و حرفی بگویم.

یادم هست وقتی رفته بودیم کردستان حاج سعید قاسمی خاطره ای از حاج احمد تعریف کرد، می گفت:

یکبار با حاج احمد برای سرکشی به بچه ها رفته بودیم بالای ارتفاعات صعب العبور تته، خیلی تشنه مان شده بود.

بچه ها با رویی گشاده و مهربان ما را به سنگرهاشان بردند و برایمان آب و از آنچه داشتند آوردند ، من خیلی زود چند لیوان آب سر کشیدم و رفع عطش کردم

من و بچه ها هر چه به حاجی اصرار کردیم که حاجی آبی چیزی بخور قبول نکرد

از سنگر که زدیم بیرون گفتم حاجی چرا آب نخوردی ؟

گفت : آقا سعید توی این ارتفاع که چیزی پیدا نمی شود ، این بچه ها با کلی زحمت و درگیر عملیات و کلی بار اسلحه این یک ذره آب را آورده اند این بالا، من و شما هم وظیفه داشتیم آب آشامیدنی خودمان را ، خودمان می آوردیم.

آنجا بود که هم از کارم پشیمان شدم و در دلم به او که این گونه امر به معروف کرده بود، آفرین گفتم

 

لینک
جمعه، 20 مهر، 1386 - علوی

   راستشو میگم   

راستش هدفم از راه انداختن این وبلاگ این حرف بود که جو اب این سوال بود:

گر روزی این ۴ دیپلمات به ویژه حاج احمد متوسلیان برگردند و ببینند این مملکت این همه تغییر کرده چه خواهند کرد؟

مثلا اگر محسن موسوی ببیند برادرش این همه از قبلش نان خورده چه می کند؟ وزارت خاجه که آن موقع مواضع زیبای ضد امریکایی و ضد اسراییلی فعال داشت و به دنبال صدور انقلاب بود الان به خفت مذاکره با امریکا تن داده چه می کند؟

اگر احمد برگردد و ببیند وضعیت جامعه ای که برایش این همه خون دادند یک ظاهر ضد اسلامی گرفته و خیلی از مسئولین دزد شده اند چه میکرد ؟ یا مثلا می دید نوع نگاه سپاه این همه عوض شده و برخورد با دلسخوته های واقعی انقلاب چقدر بد است و چقدر بسیج کم محتوا شده چه می کرد؟ اگر می شنید که شمخانی از او با عنوان دندان کرم خورده یاد کرده چه می گفت؟ یا با آنهایی که به امام جام زهر نوشاندند چه می کرد؟

یا مثلا اخوان می دید ایرنا که او خبرنگارش بوده برای پیگیری سرنوشتش هیچ کاری نکرده چه می گفت؟ یا وقتی رسانه ها در بحث اهانت به پیامبر در روزنامه ها از جمله جریان دانمارک آن قدر کند بودند چه می گفت؟

شما بگویید

۱- با همه آنها می جنگیدند؟

۲- با جامعه همرنگ می شدند؟

۳- بعد از مدتی نا امید شده و به گوشه ای می رفتند؟

۴- بر می گشتند به داخل همان زندانی که آمده بودند؟

۵- یا مثل اصحاب کهف از خدا طلب مرگ می کردند؟

لینک
جمعه، 15 تير، 1386 - علوی

   اين هم آخر کار بعضی ها   

دنیا خیلی کوچیکه آدم ها زود به نتیجه کارهاشون می رسن

دیدم دیگه لازم نیست من یه دعوای خیالی با برادر محسن موسوی بنویسم ، خدا خودش کار  درسته خودش خوب جوابشو داد.

لینک
جمعه، 15 تير، 1386 - علوی

   يك حرف جدي   

    با سلام
بابت غيبت چند ماهه خودم معذرت مي خواهم.
شايد خيلي ها حرفهايم را مسخره مي كردند و مي گفتند اين چرت و پرت ها چيه كه مي نويسي
خوب راست مي گفتند من چيزهايي را مي نوشتم كه واقعيت نداشت ولي اگر روزي اين چهار عزيز بر مي گشتند شايد به واقعيت مي‌پيوست.
بعضي حرف هاي واقعي را هم كه نمي شود جدي گفت بايد به داستان مي نوشتي
تا اين كه چند روز پيش يك مطلبي را در وبلاگ دانشجوي بي نشان ديدم، جالب بود داستان آخري كه نوشته بودم به واقعيت پيوسته بود و وافعا رائد و عمويش- پدر زنش- دعوايشان شده بود.
حالا جان من اگر شهيد محسن موسوي _ خدا بيامرز_ هم بر مي گشت با اين برادرش دعوا نمي كرد: كه آخه بي معرفت اين همه پول رو چرا از قبال ما خوردي ؟
چرا به مادر پير خودمان هم دروغ مي گفتي؟
چرا باعث شدي چهار تا پيرمرد و پيرزن از چشم انتظاري يا آب بشوند يا بميرند؟
چرا الكي دل يه بچه را خوش كردي؟
شما بگوييد اگر روز قيامت اين دو تا برادر با هم روبرو بشوند محسن موسوي به برادر نامردش چي ميگه؟
لینک
چهارشنبه، 22 فروردين، 1386 - علوی

   داماد و پدرزن   

بعد از این که سید محسن موسوی برادرش حسین را ترک کرد و به خانه اش رفت، این بار اين رائد بود كه شروع به سوال كردن كرده بود.

رائد: عمو توي اين ۲۵ سال تو مي گفتي كه پيگير پرونده بابامي پس حرفهايي كه بابام ميگه چيه؟

حسين موسوي: داماد عزيزم ول كن اين حرفها دروغه من تو وزارت دشمن زياد دارم يه پرونده سازي بوده ولش كن

رائد: ولي تو خودت هميشه مي گفتي كه بابات آدم تيزبين و باهوشي هست و گول نمي خوره.

-: ببين رائد جان اون حرفها مال قبل از اسارت بابات بود نه بعدش

+: يعني چي؟ مگه الان چه فرقي كرده؟

-: به هر حال فشارها و شكنجه هاي اسرائيلي ها و ۲۵ سال دوري از خانواده و افزايش سن چيز كمي نيست، بعضي وقتها ممكن قدرت تحليلش رو به هم بريزه و حرفهايي هم بزنه ولي تو داماد مني و خودم بزرگت كردم بايد صلاحتو و آينده ات را در نظر بگيري نه حرفهاي باباتو؟

+: يعني شما مي گيد بابام داره از رو بي خردي حرف مي زنه؟

-: نه اينو نمي گم ولي ميگم قدرت تحليلش كم شده

+: اين يعني همون حرفت كه

-: ببين بابات هنوز تو آرمانهاي ۵۸-۵۹ داره سير ميكنه الان بايد مدرن باشه اون حرفها كهنه شده

+: ولي اين حرفها آرمانها و حرفهاي هر دو شما بوده و خيلي هاي ديگه

-: ببين اون موقع جو اون جوري مي خواست و حالا هم بايد به فكر خودت باشي گور باباي بيت المال و مردم حالا ۱۶ ميليارد هم خرج شده ديگه عوضش من هم به حكومت خدمت كردم

+: منظورت از حكومت خودتي ديگه آره، به هرحال زن و بچه ات خرج داره ديگه آره؟

-: ببين ديگه دار پر رو ميشه اصلا دليلي نداره من به توي بچه جواب بدم، من همينم كه مي بيني دلت نمي خواد ميتوني تو هم بري پيش باباي ...ت

+: درست حرف بزن عمو تا حالا هم احترامتو نگه داشتم و چيزي نگفتم تو من و مادرمو كرده بودي ابزار كسب و كارت آره؟

-: آره هميني كه گفتي حالا هم اگه خواستي ميموني و شاهانه زندگي مي كني اگه نه هم كه در بازه

+: عمو خيلي..

-: خيلي چي؟ ده حرف بزن زبون باز كردي برو گم شو بيرون از خونه و ملك من

+: آره ملكي كه از خون دل من و مادرم و مادربزرگ و اون سه خونواده ساخته شده؟

-: آره ديگه هم حرف نزن، بيرون

+: يه روزي جوابتو مي گيري عمو،خداحافظ

و رائد دست همسر و پسر دو ساله و مادرش را گرفت و از خانه عمو بيرون رفت

لینک
يكشنبه، 21 آبان، 1385 - علوی

   دو برادر رو در روی هم (۲)   

محسن بلافاصله به منزل برگشت و مستقیم رفت سراغ حسین، حسین روی تخت دراز کشیده بود و روی تخت غلط می خورد

او را بیدار کرد و شروع کرد به سوال کردن.

محسن: قضیه ۱۶ میلیارد تومانی که برای پرونده پیگیری ما گرفتی چی بوده؟

حسین: من؟ کی گفته؟ حالت خوبه؟

محسن: مدارک موجود در پرونده و اسناد مالی وزارت

حسین: بابا بی خیال ولش کن چیزی نبوده

محسن: راستشو بگو

حسین : هیچی من به دستور آقای رفسنجانی یک سری هزینه ها برای این موضوع کردم همه اش هم زیر نظر اون بوده

محسن: شنیده بودم هاشمی فاسد شده، اما نمی دونستم تو هم تو لجنزارش شنا کردی

حسین : مراقب حرف زدنت باش

محسن : مراقب نباشم چی؟

حسین : از خونه من برو بیرون و گرنه!!

محسن: وگرنه چی؟

حسین: جایی می فرستمت که !!!! ولش کن من و تو برادریم اینها سوءتفاهمه

محسن به سمت حسین رفت و محکم با مشتش را به سینه حسین فرود آورد

محسن: خداحافظ من دیگه تو خونه تو آب هم نمی خورم ، و این کار تو  ر فراموش نمی کنم

حسین که به زور از لبه تخت گرفت و بلند شد رو به محسن گفت: بد کردی محسن، با خودت بر کردی من کسی نیستم مامورم و معذور ، ولی تو رو خدا با رفسنجانی در نیفت اون می کشتت

محسن  در را کوبید و بیرون رفت

لینک
يكشنبه، 26 شهريور، 1385 - علوی

   دو برادر رو در روی هم (۱)   

سید محسن موسوی بعد از قرار گرفتن در کنار همسر و پسر و نوه و سایر اعضای خانواده اش بعد از صحبت با برادرش تصمیم گرفت به وزارت خارجه بازگردد و در همانجا مشغول به کار شد و اتفاقا مهمترین و جالبترین چیز برای او این بود که بداند در طول این ۲۴ سال چه کسانی به پرونده ربوده شدنش و دوستانش پرداخته است.

چون این اوایل بازگشت ایشان بود همکاران با او همکاری می کردند ولی برادرش حسین سعی در منصرف کردن این کار داشت ولی محسن بدون توجه به حرفهای دیگران کار خود را آغاز کرد و پرونده خود و دوستانش را از روز اول اسارت مورد مطالعه قرار داد.

برایش جالب و تعجب آور بود که می دید در ۱۶ سال اول پرونده در دست برادرش بوده است ولی هیچ نکته به درد بخور و جالبی در آن نمی دید و بسیار متعجب بود از این که پرونده به درخواست سایر خانواده ها از برادرش گرفته شده و به کس دیگری سپرده شده است.

مدام در فکر بود تا این که به بخش پرداخت و دریافتهای پرونده برخورد

۱۶ میلیارد تومان بابت کارها و پیگیری های نکرده به برادرش پرداخت شده بود؟...

مدام مشتش را بر میز می کوبید و از خشم بر خود می پیچید و این سوال در ذهنش نقش می بست ((( احمد این کار را انجام داده؟؟)))

......

لینک
دوشنبه، 13 شهريور، 1385 - علوی

   بازگشت به زندگی   

حالا بعد از بازگشت دیپلماتها آنها باید مشغول زندگی عادی خود می شدند و این کلی ماجرا و جریان جدید برای آنها و اطرافیانشان به بار می آورد.

حال باید می دید که آنها با محیطی که ۲۴ سال در آن نبوده اند چگونه کنار خواهند آمد

هر کس نظری داشت اما....

لینک
دوشنبه، 13 شهريور، 1385 - علوی

   ماجرای بازگشت چهار ديپلمات اسير ايرانی به ايران(بخش اول)   

این مطالب شاید به وقوع بپیوندد

24 سال بعد …..

سید حسن نصرالله آزادی 4 دیپلمات ایرانی را پیش شرط آزادی 2 اسیر اسراییلی دانست.

پس از شکست اسراییل و عقب نشینی ذلت بار مجدد او از خاک لبنان دور جدید تبادل اسرای لبنانی و اسراییلی آغاز شد.

سید حسن نصرالله طی مذاکره ای شرط آزادی دو اسیر اسراییلی و بازگرداندن اجساد یربازان اسراییلی باقیمانده در خاک لبنان را آزادی تمامی اسرای لبنانی ( جدید و قدیم مانند سمیر قنطار) دانست و همچنین آزادی چهار دیپلمات  ایرانی ( سردار احمد متوسلیان، محسن موسوی، کاظم اخوان و تقی رستگارمقدم) که در 14 تیرماه 1361 توسط فالانژها ربوده شده و تحویل اسراییل شده اند دانست.

ایهود اولمرت:  ما 4 دیپلمات ایرانی را به لبنان باز می گردانیم

دولت اسراییل پس از 24 سال از ربوده شدن چهار دیپلمات ایرانی در لبنان توسط عواملشان، بالاخره مسئولیت ربودن این چهار نفر را بر عهده گرفت ، گفتنی است اولمرت زیر فشار خانواده های دو اسیر اسراییلی و برای بازگرداندن روحیه از دست رفته مردمش در اثر اسارت این دو نفر حاضر شد برگه برنده ای را که 24 سال آن را پنهان می کرد را رو کند.

روزنامه هاآرتص: 4 دیپلمات ایرانی و سمیر قنطار روز جمعه اول سپتامبر تحویل نماینده سازمان ملل می شوند.

به گزارش هاآرتص در روز جمعه  اول سپتامبر 2006 چهار دیپلمات ایرانی ، سمیر قنطار و اسرای لبنانی در روز دوشنبه چهارم سپتامبر تحویل نماینده سازمان ملل ( با حضور نماینده اتحادیه عرب و نماینده حزب الله نبیه بری) خواهد شد تا در ازای آنها 2 سرباز خود و اجساد کشتگانش در لبنان را دریافت کند.

نبیه بری 4 دیپلمات ایرانی را تحویل گرفت.

به گزارش المنار در تاریخ 4 سپتامبر 2006 ، دو اسیر اسراییلی و کشتگانشان توسط نبیه بری در روز دوشنبه 4 سپتامبر در آلمان  تحویل نماینده سازمان ملل شدند و اسرای لبنانی و چهار دیپلمات ایرانی از آنها دریافت شدند.

چهار دیپلمات ایرانی وارد فرودگاه بیروت شدند.

به گزارش المنار چهار دیپلمات ایرانی به همراه سمیر قنطار (عمید الاسرای لبنان) و سایر اسرای لبنانی امروز سه شنبه 5 سپتامبر راس ساعت 15 وارد فرودگاه بیروت شدند و مورد استقبال بیش از هزاران لبنانی اعم از شیعه؛ سنی ، مسیحی و دروزی قرار گرفتند.

به گفته المنار چنین استقبالی در بیروت بی سابقه بوده است. گفتنی است در این استقبال اعضای سفارت ایران در بیروت و بسیاری از ساکنان ایرانی تبار بیروت و تمامی نمایندگان حزب الله و حتی خود سید حسن نصرالله حضور داشتند.

چهار دیپلمات ایرانی در آغوش سید حسن نصرالله

به گزارش المنار پس از ورود اسرا به فرودگاه بیروت سید حسن نصرالله پیش از تمامی اسرای لبنانی به استقبال چهار دیپلمات ایرانی رفته و آنها را در آغوش گرفته و دقایقی طولانی گریست. گفتنی است چهار دیپلمات ایرانی پس از توقفی کوتاه در لبنان عازم سوریه و از آنجا رهسپار تهران خواهند شد.

حرم حضرت زینب چهار دیپلمات ایرانی را در آغوش گرفت

به گزارش واحد مرکزی خبر ایران در دمشق چهار دیپلمات ایرانی امروز پنج شنبه 16 شهریور ( 7 سپتامبر 2006) چهار دیپلمات ایرانی در ساعت 8 صبح وارد دمشق شدند و به زیارت حضرت زینب (س) شتافتند ، شاید این چهار نفر می خواسته اند  قبل از بازگشت به ایران به آخرین جایی که در کنار یارانش در آنجا بوده اند بروند و همانطور که از این مکان راهی لبنان شده بودند از این مکان نیز راهی ایران شوند.

خشم و اشک دیپلماتهای ایرانی در فرودگاه دمشق

به گفته خبرنگار مهر امروز وقتی چهار دیپلمات ایرانی در فرودگاه دمشق منتظر حرکت به سمت ایران بوده اند در مدت انتظارشان در یکی از اتاق های فرودگاه ، مسئولین سفارت ایران در سوریه  تلویزیونی را که  شبکه خارجی ایران در آن نمایش داده می شد را برای چهار دیپلمات ایرانی روشن می کنند که در ابتدا موجب تعجب احمد متوسلیان و همراهانش می شود و در ابتدا قبول نمی کنند که این شبکه ایران باشد ( زیرا تا آنجایی که می دانستند طبق قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران صدا و سیمای ایران باید در راستای اشاعه فرهنگ اسلامی و صدور آرمان های انقلاب فعالیت کند ولی چیزی که اکنون می دیدند بر خلاف دانسته های آنها بود و ضد آرمان هایشان) و بعد از قبول این حرف تقی رستگار تلویزیون را خاموش کرد و قطره اشکی از چشمان کاظم اخوان بر روی زمین ریخت چون دیگر نمی خواست در زمینه رسانه کار کند و با یاد عکس هایش از خرمشهر بغضش را فرو می خورد.

چشمان مهرآباد در انتظار یاران خمینی (ره)

مهرآباد بعد از ورود امام خمینی (ره) تا کنون جمعیتی را در این حد در خود ندیده بود از همه جا آمده اند و منتظر 4 سردار سرافراز ایرانی هستند گفتنی است چنین جمعیتی در طی 28 سالی که از ورود امام خمینی (ره) در 12 بهمن به ایران می گذرد در مهرآباد وجود نداشته است در بین جمعیت می توان تمامی سران نظامی اعم از سپاه و ارتش و وزرای خارجه چند دولت و سایر وزیران کابینه احمدی نژاد ، خود رییس جمهور، نمایندگان و رییس مجلس و بسیاری دیگر از مسئولین خرد و کلان ، کودکان و نوجوانان و پیران ، تمامی اهالی قدیمی مریوان و همرزمان احمد متوسلیان و دانشجویان و… را دید.

چهار دیپلمات ایرانی در آغوش مردم غیور ایران

واحد مرکزی خبر: چهار دیپلمات ایرانی امروز پنج شنبه شانزدهم شهریور ماه ساعت 16 وارد فرودگاه بین المللی مهرآباد شدند و در آغوش مردم غیور ایران و خانواده های خود شدند.

اشک شوق و اشک فراق

امروز بعد از ورود چهار ایرانی به فرودگاه هریک در آغوش خانواده های خود قرار گرفتند ولی چشمان هر یک به دنبال سایر اعضای خانواده بود ، سید محسن موسوی پس از آن که مورد استقبال همسر و پسر و نوه و بردران و پدر و سایر خانواده خود گرفت سراغ مادرش را گرفت ولی مادر چشم انتظار رفته بود و این اشک محسن بود که ...

تقی رستگارمقدم نیز در بین خانواده اش به دنبال پدرش گشت و...

ولی آدمی دلش بیش از همه برای کاظم اخوان می سوخت که نه پدرش و نه مادرش به استقبالش نیامده بودند.

احمد در بین دوستانش به دنبال همت و دستواره و چراغی و حاجی پور و کاظم رستگار و عباس ورامینی و ... می گشت ولی امان از چشم انتظاری

ولی سنگینترین داغ، داغ دیگری بود و آن ...

چهار رزمنده ایرانی بعد از بیست و چهار سال به دیدار مرادشان رفتند

چهار اسیر ایرانی پس از ورود به فرودگاه راه بهشت زهراء را در پیش گرفتند همان مقصدی که رهبرشان خمینی کبیر(ره) از آن 28 سال پیش عبور کرده بود، چهار رزمنده ایرانی به محض ورود به بهشت زهراء به زیارت رهبرکبیرشان رفتند همو که تمامی انرژی خود در جبهه ها را از او می گرفتند و حالا سیل اشک بود که از چشمان حاج احمد و محسن و تقی و کاظم روان بود ، هر کدام گوشه ای افتاده بودند و از حال رفته بودند یکی تقی را در آغوش گرفته بود و یکی هم کاظم را و رائد پدر را ولی کس جرات نزدیک شدن به حاج احمد را نداشت...

اشک برای 14 خرداد یا 27 تیر

در حرم امام خمینی(ره)  سعید و جعفر و جواد و مجتبی و سیف الله و بقیه که داشتند حاج احمد را نظاره می کردند نیز در فراق خمینی کبیرشان داشتند گریه می کردند ولی بغض و عصبانیت حاج احمد برای 14 خرداد نبود برای آن جام زهری بود که در 27 تیر در حلق رهبرش ریخته بودند و با خود می گفت : ای کاش می مردم و نمی شنیدم که جام زهر در حلقت ریخته اند، ای کاش من جام زهر را می نوشیدم و در عجب بود که خمینی کبیر جام زهر را نوشیده است و...

آن خمینی و این حرم؟

کاظم اخوان همین طور که داشت اشک می ریخت حواسش رفت به صحن حرم و با خودش گفت آن امامی که من می شناختمش حتی اجازه نداد برایش پناهگاه بسازند و اجازه شکیل کردن خانه اش را به هیچ کس نداد ولی حالا این بارگاهی که ساخته بودند نمی توانست معرف خمینی (ره) باشد.

زیارت یاران

حاج احمد و بقیه بعد از زیارت امامشان به زیارت دوستانشان رفتند نمی دانستند قبر کدام یک را در آغوش بگیرند، بروجردی، بهشتی، چراغی، کریمی و...  همه رفته بودند ؛ هر کس ایشان را می دید یاد اربعین می افتاد و این جا جواد و سعید بودند که به داد حاج احمد رسیدند.

کدام یکی معرف چمران است؟

کاظم اخوان همین که به قطعه شهداء رسید به سراغ قبر مرادش چمران رفت همانی که از او عرفان و اخلاق و شجاعت و ذکاوت و تمامی صفات انسانی را آموخته بود رفت و سر بر قبر بدون سنگ قبر چمران گذاشت بعد از یک ساعت اشک و ناله و درددل سرش را بلند کرد و به عکس هایی که در بالای مزار بود نگاه کرد ، چندین عکس از چمران در حالت های مختلف، در بین عکس ها یک عکس برایش ناآشنا و غریبه بود و آن هم عکس ساختمانی بود که به مدل ساختمان های غربی شباهت داشت تا ایرانی و بیشتر شبیه یک برج و بارو بود ، از افرادی که دورش بودند پرسید: این عکس کجاست؟

-          دهلاویه ، مقتل شهید چمران

-          مقتل چمران؟ چمران که حتی اجازه نمی داد برایش سنگ قبربگذارند ، این ساختمان با او نمی سازد، این را که ساخته است؟

-          برادرش مهدی چمران، وقتی که رییس بنیاد حفظ آثار و ارزش های دفاع مقدس بوده این را به یاد چمران ساخته است.

-          وای، چمران چقدر مظلوم است، حتی برادرش هم او را نشناخته است ، چمران را نباید با ساختمان شیک شناخت این ضد چمران است، چمران را باید با اردوگاه کودکان یتیم و آواره و محبتش به کودکان مظلوم لبنان شناخت

و این بار گریه کرد، گریه ای شدیدتر و با صدایی بلند و رسا رو به قبر چمران اشاره کرد و گفت:

- استاد ای کاش بلند می شدی و می گفتی که کیستی، تو آن عمارت بلند چند میلیاردی در روستایی پر از فقر و بدبختی نیستی، تو بخشی از مردم دهلاویه هستی که تا وقتی که همه کودکان آن سیر نباشند لب به غذا نمی زنی، تو چمرانی که به یاد آن مرد فقیر کنار خیابان در کنارش نشستی و تاصبح لرزیدی، تو چمرانی نه دهلاویه

چهار آزادمرد ایرانی در آغوش مقام معظم رهبری جای گرفتند

چهار آزادمرد ایرانی پس از زیارت بهشت زهراء رهسپار بیت مقام معظم رهبری شدند و در آغوش ایشان جای گرفتند ، بالاخره حاج احمد جایی را پیدا کرده بود که آرام بگیرد و زار زار گریه کند.

خودش را در آغوش رهبرش انداخت ، دید که می شناسدش همان مبشر صبحی که بر او سلام فرستاده بود.

(( سلام بر شهیدان و بر رزمنده ی با اخلاص بی نشان احمد متوسلیان. سید علی خامنه ای))

همان کسی که با او در مریوان دیدار کرده بود و...و همانی که تنها نقطه امید همسنکرانش در این سالهای بی کسی بود.

ولی چقدر پیر و شکسته شده بود. احمد فکر می کرد با دیدن ایشان غمش کم می شود ولی حالا می دید که در آغوش مردی است که تمامی غم ها بر دلش نشسته است و بار رهبری تمام محاسن زیبایش را سپید کرده است.

- فدایتان شوم آقا چرا این قدر پیر و شکسته شده اید؟ و.......

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

لینک
سه شنبه، 10 مرداد، 1385 - علوی